ختم قرآن به نیت سلامتی امام عصر(علیه السلام)


با سلام خدمت همه دوستای عزیز

تو ایام ماه رمضان یه پیامک خالی به شماره 10001741 ارسال کنید تا سهیم باشید در ختم قرآن به نیت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر علیه السلام

 هر روز 1صفحه بعد از نمازصبح.

به بقیه دوستان هم اطلاع بدید که تو این ختم قرآن سهیم باشن.

خدایا به برکت ختم قرآن ظهور امام زمان،پدرمهربونمون رو برسون


فاطمیه...

شنیده بودند فرزندی از فاطمه به دنیا خواهد آمد،زمین را از ظلم و ستم پاک خواهد کرد.

شنیده بودند نامش با " م " شروع می شود

پس چنین شد که ظلم و ستم از تجربه نمرود و فرعون بهره بردند برای کشتن محسن.

محسن اولین فدایی مهدی است.


سیاه می شوم و سیاه می پوشم با سیاهی در خانه ات!

آتش زبانه می کشید و تو فریاد میزدی: وای محسنم!وای محسنم!


آب! بسوزد دلت

خاک! شود خاک عزا بر سرت

باد! پریشان شوی

چشم! الهی که بباری فقط

در پیش نگاه شما مادر خورشید سوخت.


مادر دو بخش دارد و ما هرچه می کشیم از بخش دوم آن است.

آقاجون قربون اشکای چشمت بشم تو این روزا! تسلیت میگم بهتون

میدان عمل خالیست

"او" در پی سرباز است

چون ما همه سرداریم!

"سردار" نمی آید

اللهم عجل لولیک الفرج


متونی برای اجرای مجریان جشن ولادت حضرت

 ما زنده برآنیم که آرام نگیریم               موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

۱- وقتي تو بيايي، چشمانم به پيشواز تو خواهند آمد، و مهرباني را در نگاهت جست و جو خواهم كرد.

وقتي تو بيايي، داستان كهنه و خاك گرفته ي زندگي من زنده خواهد شد و قلبم در پناه دستان تو آرام خواهد گرفت.

مهدي جان! با آمدنت كابوس تيره من نوراني خواهد شد، و زمين ديگر سرد و خاموش نخواهد بود، ديگر كسي غمي نخواهد داشت. آنگاه، آسمان را خواهم شكافت، تا اوج خواهم شتافت و به اوج خواهم رفت، به اوج خورشيد كه پُر از گرما و نور است كه تو مهربانتريني اي منجي عالم!

۲-

مولاي عزيزم! اي پدر مهربانم!

بي تو خورشيد در افق هاي غم فرو مي رود،بي تو ياس ها شكفتن نمي دانند،بي تو تابوت آرزوها بر شانه ي  لحظه ها سنگيني مي كند. بي تو خستگان قدومت مي ميرند. بي تو گلهاي نرگس عطر پريشاني و زمزمه زنداني مي دهند.

حال اگر تو بيايي...

از طلوع تا غروب، از شفق تا فلق، دسته دسته آيه هاي نور خواهند بود. شكوفه و گل و سرور خواهند بود. اگر تو بيايي! تمام واژه ها صبور خواهند بود، نرگس هاي دشت مي رويند، اشك غم بر چهره ماتم مي ميرد و رنگ شادي مي گيرد.

اينك سرود شادماني بخوانيد كه مولا مي آيد، آقا مي آيد، آقا مي آيد

۳-

یا صاحب الزّمان (عج)

در خزان زندگی مقدم سبز تو را لاله افشان، نقل پاشان کرده ایم.

 ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب، کوچه های شام غیبت، غارهای فصل حیرت گشته اند، جان خفته در ورای قرن ها صد مُهر غفلت خورده است، دست های خالی نسل فراق، پشت درها همچنان وامانده است. دستبند بندگی بر دست هاست، مرگ تدریجی به ما افتاده است. آنک ای آموزگار صبر و عشق، در پگاه روزی از این روزها، پرده را یک سو بزن، روح ها افسرده است، آرمان ها مرده است!

تک سوار دشت بیداری بیا                                              آفتاب صبح پیروزی بیا 

متن عهد نامه که میهمانان بعداز مجری تکرار میکنند.

خدای مهربان، تو را شکر می گویيم، که ما را، از محبان و دوستدارانِ مهربان ترین پدر عالم، حضرت مهدی (علیه السّلام) قرار دادی.

و ای صاحب الزّمان، ای آفتاب هدایت، ای جلوه رحمت الهی، ای راهنمای گمگشتگان، ای کشتی نجات، و ای مهربان ترین شخص نسبت به ما.

در این مکان و در این زمان، با تو عهد می بندیم، که در هر لحظه، و به هر بهانه ای، و در هر کاری به شما مراجعه نموده، و شما را حاضر و ناظر بر اعمال خود ببینیم، و برای سلامتی و تعجیل در فرج شما دعا کنیم، و دیگران را با شما آشنا کنیم.

ادامه نوشته

زینت پدر

زندگی ات را که مرور میکنیم تو را آموزگار مکتب امام شناسی می یابیم.

وعجب اینکه تو این درس را بدون معلم فراگرفته ای.

و این عنوانیست که امام زین العابدین(ع)در رثای شمافرمود که:

"انت عالمة غیرمعلمة"

و تو چه کردی که سرور جوانان اهل بهشت به تو فرمود:

"یا اختي لا تنسیني في نافلة اللیل"

یا صاحب الزمان وفات حضرت زینب سلام الله علیها بر شما تسلیت می گوییم.


اکنون که صدای گامهای دشمن، زمین را می لرزاند، اکنون که چکاچک شمشیرها بر دل آسمان، خراش می اندازد، اکنون که صدای شیهه اسبها، بند دلت را پاره می کند، اکنون که هلهله و هیاهوی سپاه ابن سعد هر لحظه به خیام حسین تو نزدیک می شود، یک لحظه خواب کودکی ات را دوره می کنی و احساس می کنی که لحظه موعود نزدیک است و طوفان به قصد شکستن اخرین امید به تکاپو افتاده است.

از جا کنده می شوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در ارامشی بی نظیر پیش روی خیمه نشسته است. نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.

نه فریاد و هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشمهای خسته اش را نگران تو می کند.

پیش از آنکه برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو می زنی، دو دست بر شانه های او می گذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:

می شنوی برادر!؟ این صدای هلهله دشمن است که به خیمه های ما نزدیک می شود. فرمانده مکارشان فریاد می زند: ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید…

حسین بازوان تو را به مهر در میان دستهایش می فشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو می دوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه می کند:

پیش پای تو پیامبر آمده بود. اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است. همان که تو الان خوابش را مرور می کردی، و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.

و تو لحظه ای چشم بر هم می گذاری و حضور بیرحم طوفان را احساس می کنی و احساس میکنی که زیر پایت خالی می شود و اولین شکافها بر تنها شاخه دست آویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد می کشی:

وای بر من!

حسین، دو دستش را بر گونه های تو می گذارد، سرت را به سینه اش می فشارد و در گوشت زمزمه می کند:

وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمن توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیز دلم!

چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی می بخشد، چه اطمینانی جاری می کند.

انگار در آیینه سینه اش می بینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی، تا یکه شناس او بشوی.

همه تکیه گاههای تو باید فرو بریزد، همه پیوندهای تو باید بریده شود، همه دست آویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.

تا عهدی را که با همه کودکی ات بسته ای، با همه بزرگی ات پایش بایستی:

پدر گفت: بگو یک!

و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.

کودکانه و شیرین گفتی: یک

و پدر گفت: بگو دو

نگفتی!

پدر تکرار کرد: بگو دو دخترم.

نگفتی!

و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک جاودانه و ماندگار.

بایست بر سر حرفت زینب!

که این هنوز اول عشق است.

برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب

سید مهدی شجاعی

مظلومان تاریخ(2)

« یریدون لیطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون »  

سوره ی صف آیه هشتم

السلام علیک یا علی ابن محمد ایها الهادی یابن رسول الله

خواستند نور خدا را خاموش کنند که تو را مظلومانه به شهادت رساندند، . . . نشد !

. . . و هنوز در توهم وآرزوی پوچ خاموشی نور خدا به ساحت مقدست هتک حرمت می کنند ، غافل از اینکه :

 " والله متم نوره و لو کره الکافرون "

 « خدا نورش را تمام می کند حتی اگر کافران را خوش نیاید.»

دیر زمانی از کینه ورزی ها و دشمنی های معاویه ها و شامی ها نسبت به خاندان کرم نمی گذرد که عقده ای دیگر و زخمی دیرینه در غرب عالم سر باز کرده است.  و چه خیال خامی است و چه اندیشه ی کودکانه ای است؛خاموش کردن نور خدا با پف دهان!!

ای دوستداران و محبین خاندان عدل و وحی ونجابت برای دلداری و یاری مهدی فاطمه (سلام الله علیها ) برخیزیم و با عرض ارادت به محضر آن حضرت ، به ساحت قدسی اش عرضه بذاریم که :

مهدی جان .  . .

مولای ما !

اینجا مدینه نیست و ما اهل مدینه نیستیم!

اینجا شام نیست و ما نه اهل شامیم!

اینجا کوفه نیست و ما . . .

آقای ما  . . . صاحب ما . . . هستی ما . . .

به خدا سوگند ، ما دوستدار شما و دوستدار خاندان شماییم و پاسدار نام و یاد شما.

یابن الحسن . . .

اینجا در آستانه ی کربلا شدن است. نه . . . ! اینجا کربلاست. اینجا صحنه کارزار مهیاست! منتظریم اذن دهی تا با تمام وجود به قلب دشمن بتازیم ، اما باز هم ما را به صبر و انتظار پویا توصیه می کنی.

یا صاحب الزمان . . .

بند بند وجودمان تو را می خواند ، در زندگیمان در مسیر رضایت شما گام بر می داریم و هر لحظه به یاد شماییم.

آقاجان . . .

امروز می گذرد و این روزها می روند ، اما یادتان را بیش از دیروز پاس می داریم ، تا نکند حرامی دیگری در خیال خام خود جرات اهانت به خاندان شما بپروراند.

یا صاحب الزمان هر لحظه منتظرت هستیم.

متن از مصطفی محمدی

مظلومان تاریخ(1)

سلام بر تو آن هنگام که نماز می خوانی !

سلام بر تو آن هنگام که سلام می کنی!

سلام بر تو آن هنگام که می ایستی و می نشینی!

سلام بر تو آن هنگام که تسبیح میکنی خدایت را!

پس در تمام لحظات سلام بر تو!

۰۰۰

شخصی سنی مذهب به نام عبدالرحمان در زمان امام هادی علیه السلام در اصفهان ساکن بود. از او پرسیدند: چرا به امامت حضرت علی النقی علیه السلام معتقد شدی؟ گفت:چیزی دیدم که موجب این اعتقاد من شد .

" من مردی فقیر بودم و زبان و جرأت داشتم. یک سال اهل اصفهان مرا از شهر بیرون کردند. من با جمعی دیگر برای شکایت به دربار متوکّل رفتیم. وقتی در دربار او بودیم دستوری از سوی او صادر شد که علی بن محمد بن الرضا علیه السلام احضار شود.

به یکی از حاضران گفتم: این مرد کیست که دستور احضارش داده شده؟ گفت: او مردی علوی است که شییعیان معتقد به امامتش هستند. سپس گفت: چنین می دانم که متوکّل او را برای کشتن احضار می کند.گفتم: از اینجا نمی روم تا ببینم او چگونه مردی است.

سپس او سوار بر اسب آمد و مردم از سمت راست و چپ در دو صف ایستاده و به او نگاه می کردند. هنگامی که او را دیدم محبتش دردلم افتاد. در دل برای او دعا می کردم که خداوند شرّ متوکّل را از او بردارد. او از میان مردم پیش می آمد و به یال  اسبش نگاه می کرد. نه به چپ نظر می افکند و نه به راست. ومن در دل دعایم را تکرار می کردم.

هنگامی که به کنارم رسید صورتش را به سویم گردانید. سپس فرمود:« خداوند دعایت را مستجاب کند و عمرت را طولانی نماید و مال و فرزندت را زیاد سازد

از هیبت او به خود لرزیدم و در میان رفقایم افتادم. پرسیدند: چه شد؟ گفتم که خیر است. وبه هیچ مخلوقی نگفتم. پس از این ماجرا به اصفهان بر گشتم.

خداوند به برکت دعای حضرت هادی علیه السلام راههایی از مال بر من گشود به طوری که امروز غیر از مالی که خارج خانه دارم، هزار هزار درهم ثروت هم در خانه دارم، ده فرزند دارم و هفتاد و چند سال از عمرم می گذرد من به امامت این شخص قائلم چرا که آنچه در دلم بود دانست و خداوند دعایش را درباره ام مستجاب کرد."

 نقل به مضمون ازمكيال المكارم ج1 ص 381 .

۰۰۰

چه کسی اوج مقام تو را خواهد فهمید!؟

چه کسی تو را می شناسد!؟

. . . و من امروز اقرار می کنم که عقل ها از شناخت تو عاجزند.

هیچ ذهن کاوشگری تو را نخواهد درک کرد.

هیچ  فکری اوج اعتلای تو را تصور نخواهد کرد.

و اوج مهربانی تو را قلب هیچ کس توان تحمل ندارد.

و اما حرف آخر . . .

با اینهمه هیچ کس به اندازه تو مظلوم نیست!

خدایا فرج امام زمان را هرچه سریعتر برسان. الهی آمین

متن از مصطفی محمدی

 

 

ایام فاطمیه تسلیت

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

امروز اگر که سینه و زنجیرمی زنیم

فردا به عشق فاطمه شمشیر میزنیم

ما را نبی قبیله ی سلمان،خطاب کرد

روی غرور و غیرتمان هم حساب کرد

از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل کوه پشت اماممان ایستاده ایم

صدای پاي عيد...

سلام
صدایی پاي عيد می آيد..
صدایی با پیغام یک تحول دوباره...
به افراد خانواده نگاه مي كنم..

همه دور سفره هفت سين شاد هستند،

منتظر...

منتظرتحويل سال نو..
لحظه تحویل سال لحظه ایست مقدس ..

لحظه ای برای دعا...

برای خواستن...

برای اجابت...

مي خواهم دعا كنم .

اما چه بخواهم؟

از خداي مهربان چه بخواهم كه بهترين خواستن باشد؟

دوست دارم از خدا  " بهترين حال " را بخواهم

اما چه حالی می تواند احسن الحال باشد ؟!
شاید اینکه کنار کسی باشیم ... کسی که دوستش داریم و او هم ما را دوست دارد
کنار کسی که منتظر آمدنش بودیم

يكباره به اين فكر مي افتم كه كسي را سراغ دارم كه شايد در اين لحظات تنهاست،اما براي خوب بودن حال ما دعا مي كند

كسي كه كمتر از او ياد مي كنند. . . . . .

در روایات داریم که نوروز ...روزی است که در آن احتمال ظهور منجی است.

مگر نه اينكه احسن حال در دوران او زندگي كردن است؟

بياييم به اتفاق خانواده ،اولين عيدي مان را هديه كنيم به پدر مهربانمان و براي سلامتي اش صدقه دهيم و ظهور حضرتش را از خداوند طلب كنيم.

امام ما امامي نيست كه بي تفاوت از عيدي ما بگذرد و جواب ما را ندهد!

خدايا! اي محبوب مهربانم!

از تو مي خواهم عيدي ما را در اين سال ظهور و فرج مولايمان قرار دهي و او را در اين لحظه و در تمامي لحظات اين سال ، سالم بداري.. آمين

نرم نرمك مي رسد اينك بهار         كاش مي آمد به پايان انتظار

كاش توام بود نوروز و ظهور            كاش مي آمد آن يكتا سوار
         

 به امید آن نوبهاران، نوروز مبارک

40روزفقط وفقط براي فرج منتقم آل محمدهمگي دست به دعابرداريم؛

فراخوان آية الله وحيد خراسانی جهت قرائت زيارت عاشورا؛استغاثه ودعاي فرج براي ظهورحضرت مهدی علیه السلام

ازعاشوراتااربعين

؛يالثارات الحسين؛

نفسم گرفته


وقتی که هوای شهر نفس گیر می شود

با روضه حسین نفس تازه می کنم


مهربون!

خدایا!

پیش از اونکه دستم از همه جا کوتاه بشه

دستم رو بگیر

 

یا صاحب الزمان!

هرگز نگویمت دستم بگیر!

عمریست گرفته ای ، رهایم نکن!

به همین ماه خدا به سحرگاه قسم!

ماه خدا

در سالهای سرد و بی حوصله

در تنهایی و غربت،

سرگردان، نشان تو از خدا خواستم.

دل غافلم اما آگاه نبود

که تو اینجا هستی

که تو ای مهربان

           تو همیشه با من

                           در کنار من

                                      بر دلم می تابی.

 

ناگهان چشم دل باز شد، نشان از تو بدید.

دل یخ زده ام گرمی مهر تو را با وجودش حس کرد.

دانه ی عشق تو در دل رویید.

ریشه هایم درخاک،

در دل باغچه ی خانه ی تو

                             گل خورشید شدم

                                         رو به سویت کردم.

لحظات هستی من همه پر از نور تو شد.

تو به من زندگانی دادی.

ولی خود تنها و غریب

در پی یاور و یار به جهان می نگری

 و من اکنون ساقه افراشته رو به سوی خورشید

بر سر سفره ی لطف و احسان خدا

جز ظهورت

هیچ ندارم در دل.

 

به همین ماه خدا

               به سحرگاه قسم

به خدا مهدی جان!

که ظهورت

نه برای همه ی نوع بشر

که برای دل غمدیده و تنهای خودت

مرهم و نقطه ی پایان همه فاصله هاست .

 اللهم عجل لولیک الفرج

روزت مبارک!

ولادت باسعادت مولود کعبه حضرت امیرالمومنین امام علی (علیه السلام) و روز پدر را به مهربان ترین پدرم حضرت مهدی(روحی فداه) و همه پدران شیعه تبریک عرض می کنم.


تو هماني كه خداوند قبل از خلق ساير موجودات عالم، نورت را با نور پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) آفريد و نطفه ات از انار بهشتي منعقد شد.

كيفيت ولادت تو بي نظير بوده و تاريخ بشريت همانند آن را به خود نديده است.

آن هنگام كه حضرت مريم-سلام خدا بر او باد- خواست پيامبري الوالعزم همچون عيسي (عليه السلام) را به دنيا آورد به او خطاب شد كه از بيت المقدس خارج شو كه اينجا عبادتگاه است نه زايشگاه.

اما زماني كه مادرت فاطمه بنت اسد -كه سلام خدا بر او باد- مي خواست گوهري همچون تو را به بشريت تقديم كند ، ديوار كعبه شكافته شد و تو خود به درون خانه ي خدا ـ كعبه ـ دعوت شدي و سه روز در آن مقدس ترين نقطه ي زمين مهمان عرشيان بودي.

نمي دانم چه مقام والايي در بارگاه احديت داري كه خداوند اين چنين تكريمت مي كند.

تو هماني كه درنخستين روزهاي ولادت به دستور رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) شروع به خواندن آياتي از  صحف آدم و نوح و ابراهيم (عليهم السلام) ، زبور ، تورات و انجيل كردي و از اول سوره ي مؤمنون تا آيه دهم را با آهنگ زيبا تلاوت نمودي.

تو اولين كسي بودي كه دعوت پيامبر را لبّيك گفتي و دينش را تصديق كردي.

در هر جنگي جبرئيل از طرف راست و ميكائيل از طرف چپ تو را همراهي مي كردند.

 تو سرنوشت مردم را در روز رستاخيز تعيين مي كني و پيروان تو در بهشت و مخالفان تو گرفتار قهر خدا خواهند بود.

و چه زيباست وصف تو از زبان يك عالم غير شيعه كه  مي گويد:

عــَلــيٌّ حُــبُّــهُ جــُنـــَّهٌ                      قَسيــمُ النــّارِ و الجـَنـَّهِ

            وصـي المـصـطـفـي حـقّـا                    امـامُ الاِنـس والــجـِنــَّهِ

محبت علي سپر آتش جهنم است       او تقسيم كننده مردم به آتش وبهشت است

او جانـشـيـن بـحـق پيامبر اسـت            عـلـي پيشـواي تـمام انسانـها و جنّ ها است

 

تو از عرش آمدي تا دست فرشيان را بگيري و به سرمنزل مقصود رهنمون شوي.

تو آمدي تا انسانيت را زنده كني

تو آمدي تا پرده هاي غفلت را كه خود با دستهاي خودمان بر دلهايمان نهاده ايم ،كنار بزني و فطرتهاي خداشناس را بيدار كني.

تو آمدي تا ما را از باتلاقي كه در آن بوديم نجات دهي.

تو آمدي تا چراغ هدايت ما باشي و راه را از چاه نشانمان دهي و خود همانند پدري دلسوز و مهربان دستمان را گرفتي تا مبادا به بيراهه رويم.

امّا وای بر ما که دست تو را پس زديم و به سياهي پناه برديم.

تو عالمترين عالمان بودي.

تاريخ شرم مي كند وقتي چگونگي استقبال از تو را ياد آور مي شود و از شدت شرم سرافكنده مي گردد.

افسوس و صد افسوس كه دهانت را بستیم.

آه خدایا! چگونه نظاره گر بودي كه بندگانت جواب دلسوزي هاي اين پدر مهربان را چنان دادند كه قلم نيز از نگارش آنها عرق شرم بر پيشاني اش جاري مي گردد.

معبودا! تو صبر كردي و با وجود تمام اين قدر نشناسي ها پدران ديگري كه تشنه ي هدايت ما بودند بر ما ارزاني داشتي و ما باز هم جهت قدرداني از والاترين نعمتت آنان را نيز از خود رانديم.

تو از درياي كرمت بر ما منّتي والاتر نهادي و آخرين حجّتت را به سوي ما فرستادي تا مگر دستمان را دردست او قرار دهيم ، انسان شويم و به انسانيت معنا بخشيم.

حال ماييم و اين پدر مهربان كه هر لحظه منتظر است تا فرزندانش او را صدا بزنند تا دستشان را بگيرد.

خدایا!در اين روز مبارك كه بر فرشتگان و مقربين درگاهت به خاطر مولود اين روز مباهات مي كني ،با تو پيمان مي بنديم كه فرزندان خوبي براي او باشيم.

برایم دعا کنید

وقتی عزیز گرفتاری از شما تقاضای دعا می کند برایش دعا می کنید. برای رفع مشکلش تلاش می کنید. خودتان را به زحمت می اندازید تا شاید غمی از دلش بردارید. هر چه وابستگی به این عزیز بیشتر باشد، دعای شما شدیدتر است.

 اینک بشنویم واگویه های مولایمان را که گویا چنین می گوید:

در حیرتم چرا صدای مرا نمی شنوید!

چرا به یاریم نمی آئید؟

چرا غمی از دلم برنمی دارید.

آیا کسی نیست فریاد غریبی ام را اجابت کند؟

دوستی ندارم که برایم دعا کند؟

غمخوار و مونسی نیست که تسلایم دهد؟

ناله های مادرم، گریه های شبانه اش، بیماری و غربتش دلم را آتش می زند. مظلومیت پدرم، دستان بسته اش، ریسمان گردنش، چادر خاک آلود مادرم دلم را خون کرده.

 گاه غنچه نشکفته اش برایم قصه می گوید. قصه نه بلکه از غصه ها می گوید.

 از فراق باغبان و تنهایی گل هایش، از پژمردگی شان، از بی کسی شان از زیادی دشمنانشان از حق پایمال شده شان، از جفای به مادرش و خانه نشینی پدرش از اینکه چگونه وصیت پیامبر خدا فراموش شده و نابخردان در زیر سقفی به نام سقیفه گرد هم جمع شده و بنیان گذار ظلمت و عداوت در سراسر گیتی شدند. ظلمی به بلندی آسمان خانمان سوز و وحشیانه.

 بستن دستان ابرمرد روزگار و خانه نشینی اش، کشتن همسر جوانش او که راضیه بود و مرضیه، پدرش او را ام ابیها می گفت.

خدایش در وصفش گفته بود: «ان الله یرضا لرضا فاطمه و یغضب لغضبها».

 او را که حامل چنین مقام عظمایی بود غریبانه و ظالمانه کشتند.

 به چه جرمی کشتند؟ بِاَیّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ به کدامین گناه او را کشتند؟ به گناه دفاع از ولایت. حمایت از امیرالمومنین، از امام زمانش. نه اینکه همسرش بود. هرگز، چون وی بارها از پدر گرامیش شنیده بود: «مَن مات و لم یَعرِف اِمامَ زمانه مات میتَهً جاهلیه» هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.

مادرم آنروز از امام زمانش علی ابن ابیطالب دفاع کرد او که دختر نبی بود، و همسر وصی به فرموده پدر گرامیش از امام خود حمایت نمود. اما کور دلان را که دیگر فهمی نمانده بود آنان مادر جوانم را به بهانه حمایت از شوهرش کشتند و غنچه ناشکفته اش را خشکاندند.

لحظه ای نیست که برای غربتش گریان نباشم، ساعتی نیست که اذن ظهورم را تمنا نکنم.

می آیم، دیر یا زودش مهم نیست مهم این است که می آیم و قاتلین مادرم را قصاص می کنم.

اما شما هم بر این مهم دعا کنید، طاقتها به پایان رسیده، صورت نیلی مادرم، پهلوی شکسته اش تاب و توانها را برده است. برایم دعا کنید. برایم دعا کنید.

الهم عجل لولیک الفرج

 

با من حرف  بزن ...

 دلم تنگ شده است

              دلم به وسعت دنيا تنگ شده است

با من حرف بزن...

         با من حرف بزن...

         تنها شده ام

               تنهای تنها

       امروز اگر تو نباشی

              من! کجا خواهم بود؟

با من حرف بزن...

        بیا که این منم

               دوست دار تو

با من حرف بزن...

        آی مرا تنها مگذار

               آی... که غریبم

با من حرف بزن...

        زمزمه کن

              با من زمزمه کن:

                                   "من امیدی را در خود بارور ساخته ام

                                           تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام

                                                مثل تابیدن مهری در دل 

                                                مثل جوشیدن شعری از جان

                                                مثل بالیدن عطری در گل

                                                               جریان خواهم یافت  

                                                               راه خواهم افتاد از ریشه به برگ

                                                                باز از بود به هست

                                                                باز از خاموشی تا فریاد"

می خواهم با تو باشم

                                                 اجابتم کن.

* myschool

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل  فسانه ایست

و قــلـب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن

دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره

برای کبوتر هایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار میکشم

حتی روزی که دیگر نباشم

خدا کند که بیایی!

راز دل با امام زمان عليه السلام

 

آيا تاکنون اتفاق افتاده است که احساس کنيد دلتان گرفته است؟

آيا به دنبال اين احساس دلتنگي،راه حلي يافته ايد ؟

معمولا در اين حالات دوست داريم با کسي درد ودل کنيم. مشکلاتمان را با ديگران در ميان بگذاريم. ولي اين گفتگو صرفا براي احساس سبکي وراحتي مي باشد. البته در مرحله بالاتر علاوه بر يک درد ودل ساده مي خواهيم با ديگران مشورت کرده وبراي سئوالاتمان جواب پيدا کنيم.

بنظر شما اين فرد بايد چه ويژگي هايي داشته باشد؟ آيا با هر کسي مي توان دردودل کرد؟معمولا در چنين شرايطي به سراغ کسي مي رويم که :قابل اعتماد باشد؛ آرام وخوش اخلاق باشد؛فهميده و رازدار باشد؛ما را به خاطر مشکلمان مورد تمسخر قرار ندهد؛نسبت به ما ترحم کند؛خوب به حرف ما گوش کند؛ حتي الامکان از کمکهاي مادي و معنوي خود ما را دريغ نکند.

آيا چنين شخصي را مي شناسيد ؟

کسي که ما را از خودمان بيشتر دوست داشته باشد ؟

آيا کسي بهتر ازخداوند مي تواند به مشکلات ونيازهاي بندگانش رسيدگي کند؟

از آنجايي که خداوند مدبر است .هيچ نيازي را بي پاسخ نگذاشته است .در اين مورد نيز براي ما راه چاره اي انديشيده است .برگزيدگان خود را در ميان مردمان هر عصري قرار داه است.اينان طبيبان خلق در تمام امور زندگي هستند. در هر زمان يکي از اين بزرگواران به حرف دل مردم گوش فرا مي دهد.

هم اکنون امام زمان –  حضرت حجه بن الحسن العسکري عليه السلام – مونس وطبيب من و شماست .

راز دل گفتن با ديگران مستلزم داشتن شرايط مي باشد. مثلا هر زمان و مكاني نمي توان درد و دل كرد. در حالي كه راز دل با امام زمان عليه السلام بدون شرط و قيد است. در هر مکاني،زماني(صبح ، ظهر، شب، خوابيده، نشسته، در راه ، درخانه، مدرسه و....) و در هرحالي(روزي يكي از شيعيان امام كاظم عليه السلام در حال عبور ازكوچه اي، با حضرتش روبرو شدند. اما آثار گناه آن فرد در چهره اش نمايان بود. از خجالت صورتش را به طرف ديوار برگردانيد كه امام كاظم عليه السلام متوجه نشوند. امام عليه السلام به ايشان نزديك شده و فرمودند: در هر حالي كه هستي از ما روي برگردان مباش.  )  مي توانيم با آن حضرت درد ودل کرد.

از همين لحظه شروع کنيم.مطمئن باشيم که حضرت از شنيدن حرفهاي ما خسته نخواهد شد. زيرا خود آن حضرت از ما خواسته اند که هميشه مراجعه کنيم.

حالاکه اين گنج بزرگ را يافتيم ،ازنداشتن يار و مونس نگران نباشيم .تنها کافي است که زحمت مراجعه ي به گنج را به خودمان بدهيم . نکند که ديگران درباره ي مابگويند :

اي در لب بحر، تشنه در خواب شده                  وي بر سرگنج و  از گدايي مرده

من مثل يک ويرانه، ويرانم

 

وقتي بيايي با تو مي‏گويم

دست درختان بي تو بي برگ است

برگي اگر دارند مي‏ريزند

حرفي اگر دارند از مرگ است

ما مثل يک بچه پرستوييم

از ترس موج و باد مي‏لرزيم

در حوض خانه مثل ماهي‏ها

سنگي اگر افتاد، مي‏لرزيم

بايد بيايي تا ببيني که

اين کوچه ها را غرق گل کردم

اين دستهاي تشنه‏ام را من

تا چشمه قلب تو، پل کردم

بايد بيايي من به لبخندت

محتاج هستم اي پر از شادي

من مثل يک ويرانه، ويرانم

اما تو سر سبزي، تو آبادي

وقتي بيايي با تو... امّا حيف

حرفم زياد و واژه‏هايم کم

وقتي بيايي مي‏شوم باران

همراه گريه با تو مي‏خندم

 

تک و تنها به خدا می شکنم...

 

 زیر این سقف کبود

زیر این سلطه ی سنگین سکوت

اگه از یاد تود یادی نکنم

تک و تنها به خدا می شکنم...!


اللهم عجل لولیک الفرج

طاووس خانواده ی زهرا(سلام الله علیها) ظهور کن...

مهدی جان بیا

تولدی دوباره...

 

فقط يك بار به دنيا مي آيي!

فقط يك بار خداوند زندگي را به تو هديه ميدهد!

اما، در سرايي ديگر همواره خواهي بود؛

اگر اين فرصت يكباره را از دست دهي ، چه خواهي كرد؟؟!

گرچه يك بار به دنيا مي آيي

اما يادت باشد كه هر صبح ، تولدي دوباره است ؛

تولدي از خود

با خود

و به دست خود

و تو با تولد همواره ي خود در دنيا ، در صبح زيباي بهشت مي سرايي كه :


اَلْحَمْدُلِله ِ الَّذي صَدَقَنا وَ عْدَه وَ اَوْرَثَنا الْاَرْضَ نَتَبَوَّءُ مِنَ الجَنَّة ِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ.(زمر 74)

ستايش خدايي را كه در وعده اش با ما صادق بود و زمين را به ما ميراث داد تا در بهشت هر جا كه خواهيم مأوا كنيم . پس چه نيكوست مزد عمل كنندگان.


مکن ای صبح طلوع

 

امروز عاشورا است ...

سالروز شهادت امام حسین علیه السلام را به مظلومترین و غریب ترین فرزندش حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه تسلیت عرض می کنم.


امشبی را شه دین در حرمش میهمان است

مکن ای صبح طلوع

صبح فردا بدنش زیر سُم اسبان است

مکن ای صبح طلوع

اگه دوست داشتید جمله ی زیر رو کامل کنید.

اگر در کربلا بودم...

 

کاشکی اینم خواب می دیدم!  


دیشب مدینه بودیم و می گفتی و می خندیدم

لالایی هات تو گوشمه ، رودستت آروم خوابیدم

بابا نگو خواب می دیدم!

دیشب داداش علی اومد به روی دستام بوسه زد

می گفت عزیزم از سفر برات النگو خریدم

وای بازم خواب می دیدم!

دیشب دیدم که عمه جون با قاسم اومد خونمون

می گفت برات یه چادر خوشگل گلدار بریدم

بابا اینم خواب می دیدم!

دیشب میون دفترم ،برای داداش اصغرم

عکس عموم رو با علم کنار دریا کشیدم

نگو بازم خواب می دیدم!

یه شب جا موندم از همه ، به روی دست فاطمه

چشام می رفت که خواب بره با سیلی از خواب پریدم.

کاشکی اینم خواب می دیدم!

 

كربلا غم نيست

سوگ است

سوز گلوست از هجوم عطش

هر لحظه اش بغضي است بر گلوي زمان

«ترك معبد عشق تا  ورود به خرابه ي شام»

كربلا از نگاه تو جاريست

كربلا غم نيست خون است

خوني كه از چشمان تو بر خاك مي چكد

از چشمان تو

آي موعود

اي وعده داده شده

كه مي آيي با صد بهار

وخزان عدالت را سرسبز مي كني

ما حقيقت كربلا را از زبان تو مي شنويم

و از نگاهت

چرا كه حقيقت كربلا پريشاني توست

آفتاب انتظارت را مي كشد

و زمان ، ظهر عاشورا را

با حضور تو تفسير مي كند

آیا از من راضی شدید؟

 

شرمنده است در فکری عمیق فرو رفته. به گذشته فکر می کند.به کارهای زشت و نابخشودنی خود.

خوب یادش می آید روز دوم محرم را. پیک آمد و دستوری جدید از جانب ابن زیاد:

«بر حسین سخت بگیر و او را جز در دشتی بی آب و گیاه فرود نیاور

امام حسین سلام ا...علیه فرمود:

« بگذار تا در قریه های اطراف وارد شوم» 

اما او امر ابن زیاد را اجرا می کند و مانع حرکت کاروان امام حسین می شود و صحرای بی آب و گیاهِ کربلا آخرین منزل امام حسین(علیه السلام) می شود.

حالا عاشوراست و صحنه ی کارزار مهیا.

این بار او خود را بین بهشت و جهنم می بیند و می گوید:

« به خدا قسم چیزی را بر بهشت نخواهم گزید حتی اگر قطعه قطعه و سوزانده شوم.»

انتخاب او بهشت است. برای رسیدن به این هدف ، او راهی جز حرکت به سوی امام ندارد. برای رسیدن به بهشت باید به سمت امام برود او خوب می داند که حسین مسیر بهشت و رضایت خداست. باید به سمت امام برود زیرا سعادت و خوشبختی و عاقبت به خیری زیر پرچم اوست که محقق می شود.

اما با چه رویی !؟ 

به امام چه بگوید؟ او با امام دشمنی کرده بود! راه را بر امام بسته بود آن هم در صحرای بی آب و گیاه!

او در حق امام و خانواده ی امام ظلم کرده! او راه را بر فرزند علی و فاطمه و نوه ی رسول خدا که درود خدا بر آنها بسته بود!

او در مقابل حجت خدا ایستاده یعنی با خدا دشمنی نموده است.

وای چه گناهی؟!

آیا بزرگتر از این گناه گناهی هست!؟

اما او باید برود او می خواهد بهشت آخرین منزلش باشد. انتخاب کرده است. باید به پناهگاه امن خدا یعنی حسین پناه ببرد.

اما چگونه؟ یعنی حسین او را می بخشد؟ آیا حسین او را می پذیرد؟

گرد و خاکی به پا شد. فرمانده ی سپاهی پیاده و افسار اسب بر دست گرفته به سمت خیمه های امام می آید. می خواهد تسلیم شود. تسلیم امام. می خواهد به بندگی امام در آیدو معنای آزادی و آزادگی را بفهمد. به نشانه ی تسلیم سپر خود را واژگون بر دست گرفته و چکمه های خود را بر گردنش آویخته است. اشک می ریزد و آهسته ولی لرزان به سمت امام می آید.

تا به امام حسین می رسد به پایش می افتد:

- خدا مرا فدایت سازد ای پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) حالا نوبت اعتراف است و اقرار به اشتباه.

منم همان کسی که راه را بر تو بستم. سایه به سایه ی تو آمدم تا تو را در این دیار پر آشوب فرود آورم... از ارتکاب این خطاها پشیمانم و به سوی خدا توبه کنان نزد تو آمده ام تا جانم را فدایت سازم. آیا مرا می بخشی؟ مرا می پذیری؟ آیا توبه ی من پذیرفته است؟

اینک نوبت امام حسین است. او رحمت بزرگ خداست .

مگر می شود توبه ی توبه کننده ای را نپذیرد.

مگر می شود حسین شرمندگی کسی را ببیند؟

دریای مهر و عطوفت است که به سوی « حر» روانه می شود و به استقبال اومی رود و اینگونه می گوید: بلند شو و بایست. تو میهمان مایی.ما دوست نداریم کسی را شرمنده ببینیم،چه برسد به میهمانمان. آری خدا توبه ی تو را می پذیرد. خداوند تو را می بخشد. خدا توبه پذیر و مهربان است.

حسین حر را پذیرفته است و با او دوستانه و مهربانانه رفتار کرده است.این بار حر باید جانفشانی کند و ارادت خود را به حسین اثبات نماید. از امام حسین اجازه ی جنگیدن می گیرد و آنچنان می جنگد که خدا راضی شود.

لحظات جان دادن حر است.حسین بر بالین او می آید. حر می پرسد: آیا از من راضی شدید؟ امام می فرماید: آری تو آزاده ای هم در دنیا و هم در آخرت. همانطور که مادرت تو را حر نام نهاد.

 

گذشت

 

پرتوهای طلایی خورشیدی بر مدینه می بارید و مردم مدینه مشغول کارهای روزانه خود بودند. در یکی از کوچه های خاکی مدینه شخصی گام بر می داشت که گرد سفر بر سر و رویش نشسته بود و غریبه به نظر می رسید. او تازه وارد مدینه شده بود؛از مردم شام بود و نامش عِصام . در یکی از جاهایی که توقف کرده بود تا لحظه ای استراحت کند یا نماز بخواند،چشمش به مردی باوقار و خوش سیما افتاد و ناخودآگاه از یکی از مردم، نام او را پرسید.

وقتی متوجه شد او «حسین» فرزند «علی بن ابیطالب» است یاد سخنان معاویه افتاد:

-          حسین آشوبگر است. می خواهد آسایش مردم را بگیرد...

معاویه پادشاه ستمگر شام که به دروغ خود را جانشین پیامبر می نامید همیشه از علی و فرزندانش بین مردم بد گویی می کرد تا مردم هیچ وقت پی به بزرگواری خاندان پیامبر نبرند.. عصام با یاد آوری سخنان معاویه در ذهن، خونش به جوش آمد؛ به سرعت طرف امام رفت و به او دشنام داد.از خشم بدنش می لرزید و لبهایش تکان می خورد. دندان هایش را محکم روی هم فشرد و منتظر جواب امام حسین (ع) شد ولی بر خلاف انتظارش امام عصبانی نشد و با مهربانی در جواب بی ادبی «عصام» آیه هایی از قرآن مجید را تلاوت کردند:

-          گذشت پیشه کن، و به کار پسندیده فرمان ده و از نادان ها رخ بر تاب. اگر از شیطان وسوسه ای به تو رسد، به خدا پناه بر، زیرااو شنوای داناست.

در حقیقت کسانی که از خدا پروا دارند، چون وسوسه ای از شیطان به ایشان رسد خدا را به یاد آرند و آنگاه بینا شوند.(سوره ی اعراف آیات 199 تا 201)

پس از خواندن آیه ها امام فرمود:آرام باش و برای من و خودت از خدا بخشایش بخواه. اگر از ما یاری بخواهی تو را یاری خواهیم کرد و اگر کمک بخواهی کمکت می کنیم و اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را هدایت خواهیم کرد.

امام حسین (ع)سر چشمه ی این کینه ها را می دانست و او را سرزنش نکرد اما از نادانی مردم افسوس می خورد. عصام شرمگین شد و بدون این که کلمه ای حرف بزند به زمین، چشم دوخت. در خود احساس پشیمانی و گناه می کرد. ناگهان قلبش لرزید:« خداوندا! آیا کسی که معاویه از او و خاندانش به بدی یاد می کند همین شخص است؟» سرش پایین بود و از شدت شرم و خجالت عرق بر تنش نشسته بود. در این فکر بود که چطور از امام عذرخواهی کند.

امام حسین (ع) که متوجه این موضوع شده بود، آیه ای از قرآن تلاوت فرمود:

-          امروز هیچ ملامتی بر شما نیست[و من شما را بخشیدم]خداوند شما را می بخشاید و او مهربانترین مهربانان است.

پس از خواندن ای آیه امام رو به عصام کرد و فرمود:«... خسته به نظر می رسی، گویی از راه دور می آیی؟ نیازمندیهای خود را بگو که مرا بهتر از آنچه گمان برده ای خواهی یافت، ان شاء الله تعالی ...»

-          عصام : آری از مردم شام هستم و قصد دارم به زیارت خانه خدا بروم.

-          امام : پس تو در شهر مدینه غریب هستی و ما وظیفه داریم که از هر کمکی به تو کوتاهی نکنیم.

عصام دیگر طاقت ماندن نداشت. گویی می خواست زمین دهان باز کند و او را در کام خود فرو برد. عصام از رفتار خود پشیمان شد و از آن لحظه به بعد هیچ کس در دنیا برای او از امام حسین و پدرش دوست داشتنی تر نبود و همیشه از  معاویه و فرزندش یزید که پس از او به حکومت رسید بیزار بود.

 

امید دل

 

خدایا  

حکمت قدمهایی را که برایم بر میداری را بر من آشکار کن تا درهایی که به سویم میگشایی را ندانسته نبندم و درهایی را که میبندی به اصرار نگشایم.

امید دل چرا در جَیب غم بردی سر خود را

بیا بنما به عالم روی از گل بهتر خود را

چه شب هایی که همچون شمع سوزان تا سحر کردینثار قبر زهرا ، اشک چشمان ترِ خود را

بیا...

بیا از جدّ خود بستان عموی شیرخوارت را، که می نوشد به جای شیر خون حنجر خود را

بیا و مگذار تا جدّت به پیش خنده ی دشمن بگیرد در بغل با گریه نعش اکبر خود را

بیا مگذارجدّت از فراز نیزه ی دشمن ببیند زیر کعب و نیزه ،اشک دختر خود را

بیا بنگر...

بیا بنگر چگونه عمه ی مظلومه ات زینب، نهاده در بیابان لاله های پرپر خود را

بیا بنگر چگونه جدّ مظلوم تو درمقتل به قاتل می دهد انگشت با انگشتر خود را

بیا...

بیا چشم تر و لب های خشک تشنگان را بین که گم کرده اند در دشت بلا آب آور خود را

امید دل چرا در جَیب غم بردی سر خود را

بیا بنما به عالم روی از گل بهتر خود را

بیا...

اللهم عجل لولیک الفرج

 

می جنگی؟ یا ...

اینجا کربلاست و امروز عاشورا!!!

وه... چه تیر بارانی!!

می جنگی؟

           یا

                   فرار میکنی؟

اگر میخواهی فرار کنی! اونقدر دور شو  دورشو  تا صدای هل من ناصر ینصرونی امام زمانت(حضرت مهدی عج ا... فرجه) رو نشنوی .

 

و تویی که می خوای بجنگی!

امروز  با دعا کردنت امام زمانت رو کمک کن و تنهاش نذار.

اللهم عجل لولیک الفرج

 

زیبا ترین واژه

اگر درکلام امام رضا (علیه السلام) به نیکی تدبر کنیم خواهیم فهمیدکه:

«امام انیسی است رفیق، پدری است دلسوز،برادری است یکسان وآن مادر مهربانی است که به فرزندخرد سالش محبت می کند.1»

اما این وصفها و تعریفها در برابر رافت امام (علیه السلام) نیست مگرقطره ای ازباران رحمتش وذره ای ازبی نهایت مهرش. چراکه درنهایت،مهرمادری نیز با تمام عظمتش حدومرزی داردو آیینه تشبیه را وسعت روی یار نیست، بلکه بهتر آنکه بی پرده سخن رود و او آنچنان که هست ترسیم شود که اگر رفیق را محبتی است، از بی کران مهر او چشیده واگر پدران را شفقتی است، از جوشان مهر او جرعه ای نوشیده ومادران خود ذره نوش اقیانوس رافت اویند.

 اینان رابه امام (علیه السلام) چه شباهتی است و سوز رافت او را باگرمی مهر اینان چه مقارنتی.

همان به که او را بی نقاب نگریستن، تاهر کس به همت خود خوشه ای چیند و  قدر معرفتش جلوه ای بیند، اینجاست که امام رضا (علیه السلام) از تشبیه و استعاره سر باز زده ، شانی ازشئون لطفش را بیان می کند و حرفی از الفبای عشقش را برملا می سا زد و در ادامه حدیث می فرماید:«امام پناه مردم در واقعه هولناک است.2»

آری امام پناه بندگان است درآن واقعه بزرگ وترس آوری که همه درفکرخویش اند؛ آنجا که پناهی نیست؛آنجا که دریای ژرف عطوفت مادر نیز به گِل می نشیند

آن واقعه ای که خدا آنرا از هر واهمه ای هولناک تر و از هرتلخی تلخ تر می نامد:

«روزی که مادران شیرده فرزندان شیر خوارخودرا فراموش می کنندو زن آبستن حمل خود را (ازترس )ساقط می کندو مردم را مست وبیهوش می بیند ولی آنها مست نیستند ولی عذاب الهی شدید است.3»  

امام اینجا پناه مردمان است،اینجا که گرمی تمام محبتها به سردی می گراید وهمه ازیکدیگر فرار می کنند.

«روزی که مرد از برادر و مادر و پدرش و از همسر و فرزندانش فرار می کند.4»

این زمان وقت آتشفشان کوه عشق ومحبت است وگاه جوشش چشمه سارصفا ورافت وهنگامه دستگیری هریک ازامامان ازامت خویش می باشد.

 این است معنی:

زیبا ترین واژه خلقت یعنی امام (علیه السلام)

 

 

1و2) اصول کافی ،ج1،ص200 

       

   3) سوره حج آیه 2      

 

   4)  سوره عیسی آیه 34

دعا کنیم...

برآر دست دعا تا دعا کنیم بیاید
بیا به یوسف زهرا دعا کنیم بیاید
دعا اگر نکنم من، دعا اگر نکنی تو
کشد غمش به درازا، دعا کنیم بیاید
خودش نموده سفارش، دعا کنید برایم
فدای غربت مولا، دعا کنیم بیاید
اگر به راز و نیازی، به هر قنوت نمازی
بخوان دعاي فرج را ، دعا کنیم بیاید
بیا و حاجت خود را، فدای حاجت او کن
به هر نیاز و تمنّا، دعا کنیم بیاید
بریز اشک شب و روز، بر آن غریب زمانه
دلش شکسته ز غم ها، دعا کنیم بیاید

عیدتون مبارک

عید همه تون مبارک

 

الحَمدُاللهِ الَّذی جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّکینَ بِولایتِ امیرالمومنین

 

سلام بر امیر المومنان (علیه السلام) و سلام بر غدیر و سلام بر استواران بر پیمان غدیر!

سلام بر آنان که با صلابت در تنگنای روزگاران ایستادند و دست آورد غدیر را پاس داشتند و پای فشردندو جان فشاندند!

سلام بر آنان که با موج هم راه نشدند و اسیر تند باد حوادث نگردیدند و تنها به فاصله ی هفتاد روز ، برانگیخته ی غدیر را رها نکردندو حضرتش را تنها نگذاشتند.

نیز نفرین بر آنان که نه تنها آگاهانه از وی روی بر نتافتند که بر رخسارش نیز پنجه کشیدند و از درِ دشمنی با وی در آمدند.(برگرفته از کتاب  موعود غدیر)

 

برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛

می‏دانست باغ فردا را چه گل‏هایی روشن می‏کند.

غمگین علف‏های هرزه بود؛ و سرمست از عطر گل‏هایی که در راه بودند.
آهای، مردم! این، آخرین ودیعتی است که عشق بر شانه‏های خسته ولی صبور من گذاشته؛

مژده می‏دهم شما را به پیوند خدا و ملکوت با زمین، به پیوند بی‏وقفه نور و رنگین کمان، به بارانی که ریشه در خاک دارد و آسمان به شستن سر و روی خودش با آن، مباهات می‏کند.
خورشید نورش را از چشم‏های صبور این مرد می‏گیرد.

ستاره‏ها تلالؤ آسمانی خنده‏های او هستند. هر چند این مردغمگین کم می‏خندد؛امّا باور کنید وقتی بخندد، دنیا را بهاری می‏کند!
بخند علی! تو می‏دانی تمام پیامبران قبل از منی! تو ادامه همه دلتنگی‏های من و حرا هستی! تو معنی دهنده تمام گریه‏های شبانه نوحی! تو هیبت موسی داری! تو نفس عیسی داری! تو از خون ابراهیمی، از تبار اسماعیل، از سلاله عشق، تو محمدی! تو من هستی و من توام؛ در آیینه وحدت ازلی!
بخند علی و دستی را که بالا می‏برم، ایستاده نگه دار! تا تاریخ زیر سایه آن بخندد، تا فردا از سر انگشت‏های تو اجازه ورود بگیرد، تا عشق حق داشته باشد از این همه باران بی‏وقفه‏ای که بر این دل‏های خسته باریدیم، بگوید!

حالا رنگین کمان چشم‏های تو معنای همه باران‏هاست. حالا منم و دست‏های تو و تویی دست نیاز این خاکِ مشتاق!
آن سوتر از برکه، در صحرا غلغله برپاست. شاد باش گویان از راه می‏رسند؛

امّا کائنات به تهنیت مردی می‏آیند که صبوری سال‏های سخت فردا از چشم‏هایش هویداست و به همه دشنه‏هایی که در راهند با لبخندی به وسعت این کویر می‏نگرد...
بگذار سکوت علی پایانی باشد بر همه زخم‏های تاریخ؛ امّا فریاد آسمان از همین دقایق جاری برمی‏خیزد.

 لبخند بزن علی! عید لبخند است، هر چند دلت اندوه کوه‏ها را بکشد... لبخند بزن مولا! لبخند بزن امام! لبخند...

خدایا ظهور وارث غدیر را نزدیک بگردان